تبليغاتX
از کلمه می آیم

از کلمه می آیم

شعر

 

سلام - از کلمه می آیم ۲ هم تمام شد به همین سادگی - من که اونقدرها از مراسم اختتامیه راضی نیستم ولی همین که تقریبا همه ی بچه ها رضایت داشتند از کیفیت برنامه باعث دلگرمی بنده ست . ساعت ۳ بعد ازظهر بود که من و دوست بسیار نازنینم پوریا صادقی وارد سازمان نظام پزشکی شدیم و  بلافاصله رفتیم  توی سالن . دوربین و آماده کردیم و با دوست صدابردارمون آقای رضا همرنگ صدا رو تنظیم کردیم و نور سالن رو چک کردیم ویدیو پروژکشن هم گذاشتیم که بچه ها  با تصاویر خودشون صفاکنن. دوستان تدارکاتمون هم رسیده بودند پوسترها رو چسبوندند و وسایل پذیرایی رو مهیا کردند آماده شده بودیم برای یه برنامه ی خوب . ساعت داشت کم کم به موعد مقرر نزدیک می شد. هوا خیلی سردبود . انگار که زمستونو آورده بودن توی پائیز . زمستون فصل خیلی خوبیه اما امیدوارم هیچ وقت قلباتون رنگ زمستون به خودش نگیره و مثل تابستون گرم و پر از حرارت باشه. از طبقات اومدم پائین که دیدم استاد عزیزم جناب آقای سید جلال قریشی ماشینشو داره پارک می کنه . هم خیلی خوشحال شدم و هم خیلی شرمنده بخاطر اینکه توی این سوز و سرما از صومعه سرا پا شده بو و اومد به جشنواره ی ما . تازه سید گلم یه سری مشکلات هم داشت که اونا رو فقط خودم می دونم.  

بچه های دیگه هم کم کم اومدن. لابه لای این بچه ها یکدفعه پیرمرد جوان دل محافل ادبی رو دیدم کسی که تمام زندگی هنری خودمو مدیونش هستم  . بله استاد بهروز وندادیان . بهش گفتم استاد من عزیز من واقعا چیزی نمی شه گفت در قبال اینهمه محبتی که همیشه نسبت به من داشتی . ( البته هیچ وقت نمی زاره من دستشو ببوسم ولی یه بار بالاخره  این کار رو یواشکی انجام می دم ) .

خلاصه داشتیم با یه سری از دوستان خوش و بش می کردیم که یه دفعه گوشیم زنگ خورد سید علی شفیعی پشت خط بود بهم گفت: آقا دقیقا بگو کجاست؟ و من یه بار دیگه آدرسو بهش دادم .

آخ راستی این آدرس هم برای بعضیها یه ذره دردسر داشت ولی امیدوارم خود کسانی که اومده بودن شهادت بدن که به سالنش می ارزید ( به امید خدا )

سید علی شفیعی رسید و یه کم با هم گپ زدیم . سید علی شفیعی هم یه ذره مثل عده ای از بچه ها از به تاخیر افتادن مراسم گله گی داشت . البته دست من هم نبود بایستی بچه ها همشون می رسیدند . اینو گفتم که فکر نکنین حالا که بعضی ها نیومدن و اصلا با بچه هایی که اومدن اونقدرها ارتباط صمیمی ندارند که ازشون در مورد جمعیت بپرسن حالا من هم بخوام این وسط یه کم زیادش کنم . نه من اصلا از اون آدما نیستم که جشنواره ای رو که برگزارش کردم بزرگتر از خودش نشون بدم .  

من فکر می کنم عمده دلیلش سرمای بیش از حد هوا بود که مقداری  با نقصان جمعیت همراه شدیم ولی خب جشنواره ی مارو باید با شرایط خودش سنجید و ما هنوز اول راهیم و بین ۵۰ تا ۶۰ نفر همچین بدک هم نیست . خب کجا بودیم / آها داشتم با سیدعلی شفیعی گپ می زدم که یهو در سالن باز شد . خدای من بگو کی اومده بود کسی که اگرچه منتظرش بودم ولی گفتم شاید ایشون هم بخاری رو به شعر ترجیح داده ولی اصلا اینطور نبود و اون کسی نبود جز بازیگر سرشناس تئاتر و تلویزیون و سینما جناب آقای استاد انوش نصر .

سالن یه حال دیگه ای پیدا کرد با ورود ایشون . و به محض ورود هم من راهنمائیش کردم سمت همکلاسی سالهای دور خودش استاد بهروز وندادیان .  رفتم پیش محمد اسماعیل حبیبی که ته سالن نشسته بود با چند نفر از دوستان گفتم ۱۰ دقیقه دیگه برنامه رو لطفا شروع کن و بالاخره مراسم اختتامیه دومین جشنواره ی شعر از کلمه می آیم با یک ساعت تاخیربا تلاوت قرآن و پس از آن سرود ملی  آغاز شد . بله محمد اسماعیل حبیبی شهردار محترم بره سر مجریه برنامه ی ما بود .

شعر خوانی استاد بهروز وندادیان اولین بخش برنامه بود.  برگزیدگان (که حتما اسامیشونو اعلام می کنم) به اضافه ی چند نفر دیگر  به مدت یک ساعت شعر های خود را ارائه نمودند. اسماعیل حبیبی گفت فرق این جشنواره با جشنواره های دیگه اینه که داریم شعر می شنویم ( گرفتین که )

یه آنتراکت ۱۵ دقیقه ای دادیم و دوستان پذیرایی شدن و  بخش دوم با شعر خوانی گیلکی استاد سیدجلال قریشی آغاز شد . چند رباعی و فکر می کنم ۲ غزل برای ما خوندندو همه هم طبق معمول لذت بردن .

سعید فرجپور - محمد علی بزرگ نیا - حسین اصدق پور هروی - وحید حیات لو - جواد پور نصیری -

کسانی بودند که به غیر از برگزیدگان برای ما شعر خوانی داشتند و البته خانم سمیه برنجکار هم در بخش اول . 

استاد انوش نصر هم برایمان صحبت کرد

البته یکی دو بار هم از دهان مبارکش در رفت و منو استاد خطاب کرد . اواخر برنامه بود که محمد اسماعیل حبیبی مجریه محترم برنامه اسم حقیر رو صدا زد که بیام بالا و اینجانب هم رفتم و واقعا نمی دونستم چگونه تشکر کنم از تک تک بچه هایی که اومده بودن - از کسی که با موهای سپیدش توی این سوز و سرما اومده بود  و یا کسی که بعد از ۵ سال فقط به جشنواره ی ما او مده بود و یا کسی که با وضع بارداری خودش از تهران برای جشنواره اومده بود (البته گیلانی بود ) تازه فردای همون روز هم رفت و نمی دونم از کسی که خودش رفت پشت صندلی دوربین نشست تا ادامه ی تصویر برداری رو داوطلبانه به عهده بگیره چگونه تشکر کنم و یا از کسی که ۵ ساعت تمام بدون هیچ گونه چشم داشتی کنار من بود . و یا کسی که مرخصی ساعتی گرفته برای جشنواره ی ما . اگرچه چیزهایی پشت تریبون گفتم ولی آنچه که باید نبود بهرحال تمام سعیم را کردم نسبت به  آبرویی که دوستان و استادانم برایم به ارمغان آورده بودند ابراز قدردانی نشان دهم .

برگه ی نظر سنجی هم جزئی از برنامه ی ما بود . خدارو شکر خدمت دوستان ارائه دادیم و تقریبا همه رضایت کامل داشتند . گفتم اگه تمام نظرات را دراینجا بیاورم حمل به خود ستایی می شود ولی می توانید از دوستانی که شرکت داشتند بپرسید .

بعد از شعر خوانی من هم پوریا صادقی شعر خواند و بعد از تایم نظر سنجی رفتیم سراغ اهدای جوایز . دیدین به همین راحتی تموم شد . بعداز مراسم هم طبق معمول عکس یادگاری گرفتیم بعدشم همه رفتیم سر خونه هامون .

اما فقط خدا می دونه که توی دل علی وارث از اول تا آخرش چی گذشت و چی حسی داشت آخه به قول خودش می خواست یه خدمتی بکنه به جامعه ی شعر و ادبیات و گفت پشت تریبون که تمام دغدغه ش این بود که کسی ناراحت از در این سالن خارج نشه.

 علی وارث همیشه مدیون کسانی هست که براش آبرو داری کردن .

بزارین از داورا هم اسم برده باشم:  

آقایان سید علی شفیعی - محمد اسماعیل حبیبی و آرش فرزام صفت

و اما اسامیه برگزیدگان به ترتیب حروف الفبا :

مریم پیله ور - ساجده جبار پور - سجاد حقیقت شناس - همایون ذبیحی - حاتمه سید زاده (صومعه سرا) - علی شوش (لاهیجان) - طاهره کوپالی -  پریسا گلی نیا (آستارا) - حمیده مظفری - جواد منفرد - سارا ناصر نصیر (لاهیجان) - آرش واقع طلب -  شادی هادی نژاد.

قابل توجه دوستان خارج از استان : کسانی که جلوی اسمشان اسم شهری نیست از رشت هستند.

باتشکر از نشر شانی که ۴ جلد کتاب برای ما فرستاد - از حس پاکزاد - مسعود شیر محمد جماعت - حامد رحمتی( که کتابهایشان را از حوزه ی هنری زنجان خریداری نمودند ) - محمد نوروزی - مجتبی تقویزاد و جواد منفرد که کتابهایشان را به جشنواره هدیه دادند تشکر می کنیم.  البته جواد منفرد خودش از برگزیدگان بود و بجای کتاب خودش یه کتاب دیگه بهش جایزه دادیم.

اسامیه ی کلیه ی عزیزانی که در جشنواره شرکت داشتند و با تشکر فراوان از این دوستان :

سجاد بوستانی - حسن اسدالله پور- جواد منفرد - پیمان طالبی - محمد رمضانی - محمد نجفی - پریسا گلی نیا - معین کلانتر - ساجده جبار پور - شادی هادی نژاد- سجاد حقیقت شناس  - نوید جمالی - مریم پیله ور - رئوف عاشوری - حاتمه سید زاده - آرش واقع طلب- مرجانه حمیدی - هدیه شهدی - سید محمد هاشم علوی - همایون ذبیحی - پوریا صادقی - حمیده مظفری - سمیه برنجکار - علی شوش - فردوس حسینی - طاهره کوپالی - سارا ناصر نصیر- روح الله دنیا دیده حور- احمد زادهدی - اسماعیل مهرانفر - فریبرزخداخواه

امیدوارم  سال دیگه قسمت عزیزانی بشه که برگزیده نشدند  

در ضمن عارضم خدمتتون که روز یکشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۰ جلسه ای تحت عنوان نقد کارگاهی روی کارهای ارسالی به جشنواره در حوزه هنری گیلان برگزار خواهد شد

 و اما    شعرهای شاعران برگزیده :

در راه ِ رسیدنت.فدا شد مهتاب
انگار دوباره مبتلا شد مهتاب
آن قدر به خورشید نگاهت زل زد
تا نقره اش از جنس طلا شد مهتاب

                  *****

انگار دل زمانه سنگی شده است
دنیای دورویی و زرنگی شده است
حتی قلمی که هدیه دادند به من
در جعبه ی خود مدادرنگی شده است.

                 *****

بر خاک سیاه...آسمان می سازد
پیوسته و تند و بی امان می سازد
عشق آمده با تمامی ِ امکانات
در کنج دلم...آپارتمان می سازد

 رباعی های پریسا گلی نیا / از آستارا

 *****

 فرمان بده پیغمبر اعجاز برقصم
در چشم چهل رند نظر باز برقصم
تو تار، دوتاری و سه تاری و سماعی
باشور بخوان گوشه ی شهناز برقصم
نه دف د د دف ...نای نی و عود بیاور
تا یاد بگیرم که به هر ساز برقصم
با دامن پرچین خودم چــــرخ...بچرخم
قلیان بکشی...قل بزنی...باز برقصم
با کوبش پاها به زمین شور بگیرم
هی سکّه ی زرکوب بیانداز به رقصم
از داغی خرماپز اهواز بیایم
در مستی میخانه ی شیراز برقصم
دیوانه که از حکم وجزا ترس ندارد
مطرب تو بزن باز از آغاز برقصم

 ساجده جبار پور

  *****

آخرین تصویری که از تو دارم
شبیه مردی بود که لبخند نمی زد
و در گره ی ابروهایش هزاران دریا غرق شده بود ...!
نتوانستم از تو چیزی بکشم .
تو را زنی ،
مثل عتیقه ای
در یک حراج بزرگ ،
به قیمتی کلان خرید
و مانند بهترین شکار زندگی اش
روی دیوار خانه آویزان کرد ...!
گاهی برایت پاپیون می بست
چین ابروهایت را صاف می کرد
و تو را به مهمانی می برد .
آن آخرین نفر که تو را دید من بودم
وقتی همه ی نگاه ها به سمت تو بود
و تو مدام به سیگارت پک می زدی،
ومن نفهمیدم
هوا را
آه من مه آلود کرده است
یا دود سیگارت ...!

شادی هادی نژاد

 *****

  این دنیا درد و داغ خود را دارد
یا لذت و اشتیاق خود را دارد
در جستوجوی مترسکی تازه نباش
هر مزرعه ای کلاغ خود را دارد

               *****

اول همه را علیه تان شوراندیم
بعدا سر صبح ندبه ای هم خواندیم
هر جمعه در انتظار...بی فایده بود!
ما ریشه ی انتظار را خشکاندیم

             *****

از هیبت تو سراب می شد در یا
قلبش پر اضطراب می شد دریا
وقتی لب خشکیده ی مشکت را دید
از فرط خجالت آب می شد دریا

 

رباعی های سجاد حقیقت شناس

 *****

این تیر آخر _و َ_ یک قلب،قلبی که آرش کمان را...
سمتش گرفته که شاید ویران کند عشقمان را!
جغرافیایم ضعیف است،با اینهمه می شناسم
از رشت؛عشقی قدیمی،از عشق؛نصف جهان را
من بیقرارم همیشه،تنها قرارم تو هستی
با تو نمی فهمم انگار حتی گذشت زمان را!
عکس ات که در چاه افتاد،اما دلت قرص باشد
میدزدم از خانه ی شب،این ماه بی نردبان را
شاید که اغراق باشد،اما تو آنقدر خوبی
آنقدر...که بی خیالم دلبستن دیگران را
*
احساس کردم خدا هم وقتی تو را دید،فهمید
باید بیندازدش دور،از نو بسازد جهان را...

 

 مریم پیله ور

 *****

-این روزها
سایه شده ام
آینه ها از من رد می شوند
با چشم های تو
خودم را نمی بینم
هر روز صبح
دسته ی کاغذ ها را مرتب می کنم
مداد های تراشیده را به ترتیب قد
صندلی را -کمی- عقب می کشم
سپیدی دیوار به موهایم می نشیند
سرما
در دست هایم می خزد
و جهان در هاله ای از تابستان فرو رفته است
حلقه ای تنگ
از تنفس مردگان را حس می کنم
ریشه های گیاه غریبی در من زندگی می کنند
وگنجشک ها
در جهان دیگری می رویند
به خیالت بگو:
اين پنجره همیشه رو به آفتاب باز می شود
-اگر هوای پریدن داری...

 

   حاتمه سید زاده / از صومعه سرا

 *****

زخم از پشت شیشه معلوم است ، نه کسی پشت در، نه هم نفسی
کودکی زیر تیغ جراحی ، دکتـری داد می زند: چه کسـی ؟
درد یعنی همین برادر من ! طفل در انتظار خون باشد
و تو حتی برای یک واحد ، نتوانی به بسترش برسی
یک طرف جنگ حاصلش کسر است ، کسر یک مرد از جنازه ی طفل
یک طرف چند قشر روشنفکر ، بر سر انحصار هر قفسی
درد ابعاد ساده ای دارد ، مثل خط های روی پیشانی
مثل دفن پسر بدون پدر ،مثل قبری بدون دسترسی
گوشه ای از زمین دو دلداده ، زیر یک چتر تحت باران و
یک طرف ، مرد … تیرباران ... زن ، تحت تعقیب ، توی بازرسی
چه زمان اتفاق می افتد ؟ دینمان بر دهانشان بزند؟
همه در انتظار یک روزیم ، برسد از غبار جمعه …
کسی ...

 

آرش واقع طلب

 *****

اونجا که شدی گرفتار توی گرداب زمونه

 اونجا که هیچ کسی از تو نمی گیره یه نشونه

 مثل اون پرنده ای که تو حصار شب اسیره

 با دو تا بال شکستش نمی تونه پر بگیره

 یکی هستش که همیشه قدر قلبت رو میدونه

 صاحب قلعه ی خورشید اون خدای مهربونه

 اگه با همه وجودت اسمشو به لب بیاری

 زیر رگبار جنونم یه نفس کم نمیاری

 وقتی تو هفت آسمونم نداری یه تک ستاره

 حتی اون یه لحظه از تو چشماشو بر نمی داره

 خط به خط سوره ی عشقو واسه تو گفته بدونی

 که تو از قبیله ی نور از تبار آسمونی

 واسه هیچ و پوچ دنیا نشو لبریز گلایه

 دست حق هواتو داره همه جا سایه به سایه

 نگو کوهی از مصیبت عمریه که رو به رومه

 اگه دستاتو بگیری رو به آسمون تمومه

 

همایون ذبیحی

 *****

یک پیرزن از دختری غمگین کشیدند

بر روی پیشانیش از بس چین کشیدند

 سیلاب اشکی تلخ را بر روی گونه

 با قصد حذف خنده ای شیرین کشیدند

 بر روی دریا آب را بستند و از رود

 یک خط فرضی بین کفر و دین کشیدند

 بو برده از این فاجعه عالم که خنجر

 روی اقاقی های عطرآگین کشیدند

 ترس از شناسایی شان در آیه می رفت

 خطی به روی واژه (ظالین) کشیدند

نقاشها این سوی بوم اسبی که زخمی ست

 آن سوی بوم افتاده ای از زین کشیدند

 ظلمت گرفت این دشت را ،گویی از آنروز

خورشید را از آسمان پایین کشیدند          

 جواد منفرد

 *****

 تا که یکروز خویش را گم کرد  ،  آفتاب  شدید  قم – تهران

بیست سال است زندگی این است : خط ممتد تمام این اتوبان

آسمان  ریسمان  خوبی  نیست  ،  تا  از  آن خویش را بیاویزی

روسری   را  به  خود  گره  زده ام   ،  شده ام  از  حمیده  آویزان

مرگ   یعنی   یک  استکان  چایِ    از  دهانِ   من  و  تو   افتاده

قصه ای از هزار و یک شب که سال ها می رود  دهان به دهان

خنده های   تو  تلخ تر   شده  است  ، از گلویم نمی رود  پایین

با   دلم  کاش  راه  می آمد  ،  این  نمک های  لای  زخم زبان

مار ِ در  آستین ِ  من تنهاست ، باز همدست تازه می خواهد

گرگ ها  را  پر  از  هوا  کرده است باز بی دست و پایی چوپان

باز هم از خودم که بنویسم،بیش از این چند جمله حرفی نیست:

خونِ آبانِ شصت  و سه  پاشید  ،  روی  تکرارهای  تابستان

استخوان پوک کرده ام دکتر  ،  کلسیم دی جوابگویم نیست

صورت ِ  استخوانی   او   را  دیده ای  خوب  توی   هر  ضربان

خط خطی های کودکی ز درون ،  امتداد نوار قلب  من است

روح درد  شدید  دارم  آخ  ،  روح درد  شدید  دکتر  جان ...

حمیده مظفری

 *****

 در این زمانه چه خوب است اعتراض کنیم
به روزگار بد و پست اعتراض کنیم
همیشه از همه حتی خدا طلبکار و
به گوش و پا و سر و دست اعتراض کنیم
شویم دلخور از این نابرابری در دست
لذا به گندگی شست اعتراض کنیم
سوار تاکسی شده، پول را بپردازیم
ولی به قیمت دربست اعتراض کنیم
برای دولت و یارانه بچه دار شویم
به واژه ی دهه ی شصت اعتراض کنیم
به می فروش سر کوچه و خیابان ها
توی خمار و من مست اعتراض کنیم
در این گروه اگر نیست اعتراض کنیم
به این گروه که پیوست اعتراض کنیم
نه حال دور زدن دارم و نه دنده عقب
بیا به کوچه ی بن بست اعتراض کنیم
به جای حرکت کردن بیا که بنشینیم
ببین نشسته چه خوب است اعتراض کنیم!

علی شوش    از لاهیجان

  *****

از اشک های جاری ام در صیغه ی مردی
از فعل هایی که بصرفم تا که برگردی
جز مرگ از دنیایتان چیزی نمی خواهم
از چای داغی که نگاهم کرد با سردی
هر شب خودم را خواب کردم لای دست ِ … کی؟
می شد اگر این دست ها را ول نمی کردی
از هرزگی های تنی زیر لحافی خیس
یک حرف گیج مرده بین «قین» و «عافی» خیس
که هیچ کس جز تو نمی فهمد زبانم را
دستی گرفته در لجن محکم جهانم را
هی گم… گـُ…. گم تر می شوم در گیجی ِ hotbird
با هسته هایی گم شده در پشت میزی گرد
که بوسه ام را خورده ام پشت لبی غمگین
که گریه ات کردم تمام هر شبی غمگین
کا/ بوس های قی شده شب های خونی/ تر
با زخم های تازه ای که هی عفونی تر…
به تخت چسبیدم تو را در عکس تاری که…
در من کسی «یک شنبه ی غمگین و تاریکِ…»
مثل حضور نسبی من آنور گوشی
پشت چراغ ِ قرمز ِ … هر هفته خاموشی
که پیش گوشی، خواب مردم در دهان غار
زیر پتویی خیس با یک مشت عکس تار
می سوختم بر عکس تو بر مرده ی کاغذ
آتش زدم به چیز هایی که ندارم، از…
با آرزوهایی که مرده در سر من با…
مثل سگی که چال کرده توله هایش را
مثل کسی که خودکشی می شد در این کابوس
دارد نهنگ عاشق و آرام اقیانوس…

لعنت به این خوابی که بیدارم تو را با درد
دستی گرفته دست هایم را که دائم سرد…

 طاهره کوپالی

*****

 چشم هایت دو گرگ معصومند که قرار است مهربان باشند
طبق تقویم بی زبان بشوند، طبق برنامه بی دهان باشند

ظاهراً گله خوب می داند می تواند کنار تو بچرد
من بخوابم تو نی لبک بزنی، بره هام از تو در امان باشند

بیت ها بره های کوچکی اند که کنارت لمیده می خندند
تو نه ترفند و حقه ای داری، نه دوتیری که در کمان باشند

شک من می رود به این که شبی تو شبیخون به گله خواهی زد
بدر این گله را اگر باید پای آن چشم ها میان باشند

تو و آن چشم های لعنتی ات، تو و آن گرگِ پیرِ خانگی ات
من و این بره ها که منتظرند، خشم یک پلکِ ناگهان باشند

ناگهان اتفاق می افتد، اتفاق از فراق می افتد
از همین بره ها که می خواهند راوی کل داستان باشند...
***
گرگ گرگ است
بره هم گرگ است
چشم آرام گله هم گرگ است
ناگهان گله گرگ را..... شاید، مایه ی عبرت جهان باشند.

                                                                   

سارا ناصر نصیر / از لاهیجان

****

 و در پایان اینکه

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

*

منتظر از کلمه می آیم ( ۳ ) باشید

                                                علی وارث

                                                                                                             آبان ۱۳۹۰

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 0:33  توسط علی وارث   |